Iranian Culture & Art Club of Fresno
کانون فرهنگ و هنرایرانیان فرزنو
Iranian Culture & Art Club of Fresno
صفحه اصلی
مصاحبه با آقای هانيبال الخاص چاپ ارسال به دوست
فاطمه مراد زاده   

mr._alkhas_2.jpgدست‌هايم لرزيد، نقاش شدم‌

اخلاق خاصي دارد. ظاهرا سرسخت و كمي هم بداخلاق است، اما وقتي به او نزديك مي‌شوي او را دل‌رحم، متواضع و مهربان مي‌بيني.
اين را همان دفعه اول كه براي گفتگو قرار گذاشتيم، اما به خاطر برخي ناهماهنگي‌ها قرار را لغو كرد ناراحت شد، متوجه شدم. چون همان روز و همان ساعت بعد از تلفن مجدد و عذرخواهي من، اعتراف كرد كه دست خودش نيست، اخلاق خاصي دارد. حساس و زودرنج است، اما زود هم فراموش مي‌كند.

 

زمان گذشت و بالاخره وقت مصاحبه با الخاص رسيد، همسرش «انا» با مهرباني به استقبال ما آمد و به گرمي تا آخر گفتگو از ما پذيرايي كرد. غير از ما ميهمان ديگري هم داشت. پسربچه 10 ساله خلاق هنرمندي كه نقاشي‌هاي خاص و زيبايش، استاد را هم به تعجب، شگفت و تحسين واداشته بود. ما زودتر از او و پدر و مادرش رسيده بوديم. مرتب از او، استعداد و نبوغش حرف مي‌زد.

وقتي هم كه زنگ به صدا درآمد، از خوشحالي از جا پريد و به استقبالش رفت. در تمام مدتي كه نقاشي‌هاي پسربچه را مي‌ديد و راجع به آنها صحبت مي‌كرد، شادي در چهره‌اش موج مي‌زد، شايد هيچ كس مثل خود استاد، قدر اين هنر ارزشمند و اين هنرمند كوچك را نمي‌دانست كه گفته‌اند: «قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهري».
هانيبال الخاص سال 1309 در كرمانشاه به دنيا آمده است.

بيماري لرزش دست (كه نوعي نقص به شمار مي‌رفت)‌ او را مصمم به استفاده بهتر از دستهايش كرد. تا آنجا كه نه‌تنها افتخار عنوان نقاش برجسته را به خود اختصاص داد كه شاگردان و نقاشان بزرگي تربيت كرد و تحويل سرزمينش داد.

هانيبال تحصيلاتش را در پايه فوق‌ليسانس، در انستيتوي هنر شيكاگو در رشته هنرهاي تجسمي به پايان رساند و بعد از بازگشت به ايران، سال‌ها عهده‌دار تدريس در هنرستان عالي پسران، دانشكده هنرهاي زيباي تهران و دانشگاه آزاد بود.

نوشتن مقاله‌هايي متعدد درباره مكاتب هنري و هنر نقاشي، برپايي بيش از 40 نمايشگاه انفرادي و گروهي در داخل و خارج از كشور، بر برگ‌هاي كارنامه او افزوده است، الخاص البته در كنار كار نقاشي هم شعر مي‌گويد و هم داستان مي‌نويسد.

چه اتفاقي باعث شد كه به سمت هنر نقاشي برويد؟

نقاش شدن من يك پيشامد بود. كاملا اتفاقي شد. مي‌شود گفت كم‌كم شرايطش پيش آمد. براي خودش حكايتي دارد.

چه حكايتي؟

من اصلا در فكر نقاش شدن نبودم. نه فكر مي‌كردم بايد نقاش بشوم و نه دلم مي‌خواست. اما شايد آن روزها كه هنوز چهار‌ونيم‌سال بيشتر نداشتم، اين حرف مادرم كه مرتب مي‌گفت: «اگر اين بچه دستش نمي‌لرزيد، او را پيش يك نقاش مي‌بردم تا نقاشي ياد بگيرد». توي گوشم نمي‌پيچيد، مرا به فكر نمي‌برد و به وسوسه نمي‌انداخت، (وسوسه نقاشي كشيدن)‌ حالا نقاش نبودم. (من از وقتي بچه بودم، دستم مي‌لرزيد. يك بيماري خاص كه هنوز هم با من است و هنوز وقتي كه مي‌خواهم نقاشي كنم با دست ديگرم، دستم را نگه مي‌دارم.)

اين حرف مادر و بيماري‌اي كه داشتم مرا به فكر فرو مي‌برد كه چرا بايد چنين مشكلي داشته باشم، چرا نبايد مثل بچه‌هاي ديگر از دستم استفاده كنم، اصلا چرا نتوانم نقاشي كنم.

يعني همين لرزش دست باعث نقاش شدن شما شد؟

آن موقع نه. ولي وقتي كمي بزرگتر شدم، دست تقدير اين سرنوشت را برايم رقم زد كه شاگرد يك پسر 15 ساله نقاش بشوم و اولين دوره شاگردي را كنار او تجربه كنم.

اولين معلم نقاشي دوران مدرسه‌تان را به ياد داريد؟

بله. همان سال (كه به خاطر گرماي هوا اراك مانديم)‌،‌ تابستان كه تمام شد رفتيم اهواز پيش پدرم. مهرماه بود و فصل مدرسه.

كساني كه براي اولين بار در آموزش و پرورش ايران دوره تربيت معلمي و دبيري ديده بودند، (دوستان جلال آل‌احمد البته غير از خودش)‌ براي كار و تدريس آمدند اهواز از معلم و دبير گرفته تا مدير. بين آنها يك معلم نقاشي هم بود كه اولين معلم نقاشي دوران مدرسه من بود.

چيزي هم از او ياد گرفتيد؟

از او بيشتر از آن كه نقاشي ياد بگيرم، رابطه صحيح بين معلم و شاگرد را ياد گرفتم. رفتاري كه به نظرم، آنقدر جالب، صحيح و زيبا بود كه بعدها در مورد شاگردان خودم سعي كردم آن را اعمال كنم.

چه رفتاري از او ديديد كه بيشتر از نقاشي در ذهنتان ماند؟

يك روز، سر كلاس، روي تخته سياه يك گلابي كشيد و گفت: «اين گلابي را بكشيد» من هم كشيدم ولي به من نمره 14 داد. ناراحت شدم و اعتراض كردم كه چرا به من نمره كم دادي. گفت: «ببين، گلابي كه تو كشيدي با گلابي من فرق مي‌كنه، تو يك طرفش را بزرگتر كشيدي.»

من با دلخوري گفتم: «خب مگر گلابي فقط همينه كه شما كشيدي؟ توي دنيا گلابي با شكل و اندازه ديگري نيست؟! مگر گلابي‌ها همه همشكل و هم‌اندازه‌‌اند؟!»

چون آدم باسواد و فهميده‌اي بود، گفت: «راست مي‌گي. گلابي تو هم يك گلابيه از هزاران گلابي توي دنيا». بعد هم نه تنها نمره 14 را 20 كرد كه بعد از آن به همه نقاشي‌هاي من نمره 20 مي‌داد.

(اين فهم و دانش و پختگي كه با شاگرد منطقي صحبت كني و از موضع غرور و لجاجت با او برخورد نكني، تاثير زياد و ماندگاري در من گذاشت كه بعدها شيوه خود من شد.)

در دوران تحصيل در دبستان و دبيرستان، از كلاس معلم يا استاد نقاشي ديگري استفاده نكرديد؟

چرا. وقتي دوره خدمت پدرم در اهواز تمام شد و برگشتيم تهران، در همسايگي‌مان پسري بود كه پيش آقاي «جعفر پتگر» كار مي‌كرد. از او خواستم مرا پيش پتگر ببرد تا كارش را ببينم. كارش را كه ديدم خوشم آمد و تا مدتي پيش او مي‌رفتم و طراحي ياد مي‌گرفتم. هر چند او هم به جاي آن كه نقاش خيلي خوبي باشد كپي كار خيلي خوبي بود.

يك نفر ديگر هم پيش «پتگر» مي‌آمد به نام «بيژن صفاري» كه بعدها هم نقاش خوبي شد. از كارهاي من هم تعريف مي‌كرد و تشويقم مي‌كرد. يك روز به من گفت: «ما بي‌خود اينجا نشسته‌‌ايم. اين كاري كه «پتگر» به ما ياد مي‌دهد نقاشي نيست، كپي‌كاري است.»

راست مي‌گفت. حرفش را تاييد كردم و ديگر آنجا نرفتيم. دبيرستان را تمام كردم و تا اين زمان هنوز تصميمي براي ادامه جدي نقاشي و نقاش شدن نداشتم و در كنار درسم تفريحي طراحي مي‌كردم و نقاشي مي‌كشيدم.

در آمريكا اتفاقي خاص افتاد كه باعث شد شما در اين مسير قرار بگيريد؟

پدرم مرا براي ادامه تحصيل فرستاد آمريكا. در اصل مرا فرستاد تا پزشكي بخوانم.

خودم هم همين را مي‌‌خواستم. دوست داشتم پزشك بشوم.

پدرم گفت بهتر است بروم مدرسه «يسوري‌ها». «يسوري‌ها» كاتوليك‌هاي مذهبي باسواد و فرهيخته و آدم‌هاي خوبي بودند. پدرم آنها را مي‌شناخت و قبول داشت.

توي آن مدرسه علاوه بر دروس پزشكي، دروس ديگري از جمله فلسفه نيز تدريس مي‌شد.

پدرم نظرش اين بود كه آنجا علاوه بر اين كه مدرسه خوب و قابل اطمينان است، فلسفه هم ياد مي‌دهند كه بد نيست من هم قبل از پزشكي كمي فلسفه ياد بگيرم ولي بعد حتما بايد پزشكي بخوانم.

وقتي به آن مدرسه رفتم، فقط دروس رياضي و فلسفه و هر درس ديگري غير از دروس پزشكي را گرفتم و گذراندم. زبانم هم بهتر شده بود.

مسوولان مدرسه گفتند: «تو آمدي اينجا كه پزشكي بخواني اما حتي يك واحد پزشكي هم نگرفتي! تو مي‌تواني در رياضي يا فلسفه ليسانس بگيري اما در پزشكي نه».

گفتم: «پدرم هم همين را مي‌‌‌خواست. گفت اول كمي فلسفه بخوانم بد نيست».

اما راستش همان را هم تا آخر ادامه ندادم. در عوض رفتم به مدرسه هنري كه بهترين مدرسه (دانشكده)‌ آن زمان آمريكا بود و در رشته طراحي ثبت‌نام كردم.

به پدرم نامه نوشتم كه پزشكي را كنار گذاشتم و مي‌خواهم توي آن مدرسه نقاشي ياد بگيرم. پدر هم در جواب نامه، با اين تصميم من موافقت كرد. تازه آن موقع تصميم گرفتم كار نقاشي را به طور جدي و حرفه‌اي دنبال كنم و حتما نقاش بشوم.

تمام كارهايي كه پيش «پتگر» انجام داده بودم و طرح‌هايي كه كشيدم بودم، همراه خودم برده بودم آمريكا. آنها را نشانشان دادم. درجه‌اي به من دادند كه با آن كلاس دوم نشستم و فقط با گذراندن يك درس ديگر رفتم پايه سوم دانشگاه هنر   رشته طراحي.

حالا اگر بخواهيد از اولين استاد يا اساتيد‌تان ياد كنيد چه كسي به ذهنتان مي‌آيد؟

اولين استادم آقايي بود كه هيچ‌وقت هم به طور مستقيم شاگردش نبودم.

آقاي «آنتري گوالويچ». يك عكاس آشوري كه از روسيه آمده بود و نقاش امپرسيونيسم خوبي هم بود. خانه‌اي داشت در پيچ شميران كه همانجا نقاشي هم مي‌كرد. قهوه ترك درست مي‌كرد، مردم مي‌آمدند مي‌نشستند قهوه مي‌خوردند و كارهاي او را هم مي‌ديدند. هم نقاش بي‌نظيري بود، هم عكاس خوبي و هم استاد كشتي فرنگي توانمندي. خيلي‌ها را قهرمان كرد. «تختي»  هم شاگرد او بود. من هنوز يك نمونه از كارش را دارم.

چطور به طور مستقيم شاگردش نبوديد ولي از اولين اساتيد شما به شمار مي‌آيد؟

من آن موقع پيش «پتگر» كار مي‌كردم و او هم اين را مي‌دانست.

چون نقاش خيلي خوبي بود، من هر از گاهي مي‌رفتم منزلش و طرح‌هايم را به او نشان مي‌دادم.

او هم مرا راهنمايي مي‌كرد. او را از اساتيد واقعي خودم مي‌دانم چون هميشه بهترين حرف‌ها را راجع به هنر او به من مي‌گفت. آقاي «طباطبايي»  نقاش و مجسمه‌ساز و «ناصر اويسي»  از شاگردان او بودند و پيش او نقاشي ياد گرفتند. در ضمن «گورگين» 15 ساله روس را هم كه اولين طرح‌هايم را پيش او قلم زدم جزو اولين اساتيدم مي‌دانم.

اولين و بهترين تاثيرگذار استاد دوران نقاشي حرفه‌اي شما؟

معلمم در دانشگاه هنر آمريكا. آقاي «موريس انيسفيلد»  تاثير زيادي روي من داشت.

چه چيزهايي از او ياد گرفتيد كه شد تاثيرگذارترين استادتان؟

خيلي چيزها. مهمترينش همين بود كه: «از من تقليد نكن» و تحت تاثير كار كسي نباش. و مهم‌تر اين‌كه، سنت و فرهنگ اصيل ايراني خودت را بشناس و براساس آن نقاشي كن و تحت تاثير نقاشان اروپايي  آمريكايي قرار نگير.
خودت باش». در مورد چگونگي و كيفيت كار هم، يكبار به من گفت؛ «رامبراند» وقتي نقاشي مي‌كند اگر يك مورچه را بگذاري روي نقاشي او تا راه برود مي‌تواني رد پاي مورچه را ببيني. يعني خيلي ريزه‌كاري‌ها را رعايت مي‌كند. اين‌كه مورچه بتواند بالا برود، پايين بيايد، اين طرف برود آن طرف برود خلاصه يعني اين‌كه بافت نقاشي كاملا مشخص باشد. در حالي ‌كه كساني كه ظاهرا از «رامبراند» خيلي بهتر بودند اين دقت و ظرافت را نداشتند. وقتي در كارهايشان دقت مي‌كردم، رنگ‌ها گاهي آنقدر قاطي مي‌شد كه اگر مورچه‌‌اي را روي آن رها مي‌كردي مورچه در چاله چوله‌هاي آن غرق مي‌شد به‌جاي اين‌كه راه خودش را برود و رد پا بگذارد.

اولين مشوقتان چه كسي بود؟

استاد «آنيسفيلد». اصلا همين كه خواست به خانه‌اش بروم، براي من بهترين تشويق بود. خيلي‌ها دوست داشتند به جاي من بودند. همه به من مي‌گفتند خوش به حالت.

سه ماه، هم خوب زندگي كردم، هم جا و مكان و خورد و خوراك خوبي داشتم و هم درآمد و پس‌انداز خوبي. (اين چيز كمي نبود)‌ در غير اينصورت براي گذران زندگي بايد سر از كارخانه‌ها در مي‌آوردم و كار سخت و طاقت فرساي آنجا را تحمل مي‌كردم.

اولين نقاشي كه كشيديد، يادتان مي‌آيد؟

نه. اولين طراحي‌ها و نقاشي‌هايم را به ياد ندارم اما اولين نقاشي كه آن را به ياد مي‌آورم و كار خوبي هم شده بود و اتفاقا هنوز هم آن را دارم مربوط به دوراني است كه در آمريكا بودم. تصوير يك پيرمرد كه مدلم شده بود. يا نيمرخ يك زن كه از كارهاي خوب آن دوران من است.

اولين بار كي و كجا به عنوان يك استاد و معلم نقاشي كارتان را شروع كرديد؟

وقتي برگشتم ايران، رفتم هنرستان پسران. آنجا به زور مرا پذيرفتند و حاضر شدند برايشان تدريس كنم.

چرا به زور؟

من فوق‌ليسانس خوانده بودم كه برابر دكتراي اينجا بود (آنزمان)‌. اين برايشان مهم نبود، مي‌گفتند: «تو ايتاليا درس نخوانده‌اي. رفتي آمريكا. آمريكا كه نمي‌شود هنر ياد گرفت».

ولي من دانشگاه خوبي رفته بودم، اساتيد خوب و برجسته‌اي هم داشتم، اين فقط بهانه آنها بود، در اصل پارتي بازي بود و هر كسي را دوست داشتند استخدام مي‌كردند. ولي من بالاخره استخدام شدم و شاگردان خوبي هم تربيت كردم.

اولين كاري كه در يك نمايشگاه عرضه كرديد؟

قبل از اين‌كه بروم آمريكا، پرتره خواهرم را كشيده بودم و بردم نمايشگاه ايران و شوروي كه خيلي هم مورد توجه قرار گرفت.

چه احساسي داشتيد؟

خيلي خوشحال بودم كه كارم به نمايشگاه راه پيدا كرد و ديده شد و مورد توجه قرار گرفت.

اولين نمايشگاهي كه به طور مستقل بر پا كرديد؟

اولين سالي كه از آمريكا برگشتم يعني سال 1340 (1959 م)‌ و در انجمن ايران و آمريكا (مركز پرورش فكري كودكان و نوجوانان امروز)‌ البته با كلي زحمت و دردسر و يك خاطره تلخ كه براي هميشه از آن به جا ماند.

چرا خاطره تلخ؟

رئيس آنجا آقايي بود كه دكتري داشت اما در ورزش. هيچ چيز هم راجع به هنر نقاشي نمي‌دانست. رفتم آنجا تقاضا كردم. گفت كارهايتان را بياوريد ببينيم. كارها را كه بردم گفت من نمي‌توانم براي شما كاري بكنم. گفتم: «شما نمي‌توانيد براي من نمايشگاه نقاشي نگذاريد.» گفت چطور؟ گفتم براي اين‌كه من تنها نقاشي هستم كه هم ايراني‌ام و هم در آمريكا تحصيل كردم و بالاترين درجه را در اين رشته دارم؛ يعني فوق‌ليسانس. شما نمي‌توانيد مانع من شويد. گفت: «مانع شويم چكار مي‌كني؟» گفتم مي‌روم توي روزنامه‌ها از شما شكايت مي‌كنم. خلاصه به او قبولاندم كه اين كار وظيفه اوست. او هم در نهايت پذيرفت كه نمايشگاهي از كارهاي من بگذارد.

روز افتتاحيه چهارشنبه، ساعت 4 بعدازظهر بود. رفتم نمايشگاه را ببينم، ديدم همه آنجا جمع شدند بازي «وينگو» مي‌كنند.

رفتم سراغ همان رئيس، سرش داد زدم. گفتم: «احمق، بي‌شعور، تو چرا روز افتتاحيه نمايشگاه من در محل نمايشگاه بازي وينگو راه انداختي.» گفت ما روزهاي چهارشنبه بازي وينگو داريم.

گفتم: پس چرا افتتاحيه كارهاي مرا روز چهارشنبه گذاشتي تو كه خبر داشتي؟!

گفت براي شما روز آخر نمايشگاهت يك برنامه سخنراني گذاشتم. گفتم اين‌كه اختتاميه شد، نه افتتاحيه! تو كجا درس خواندي؟! چرا كسي مثل تو كه از هنر سر درنمي‌آورد و قدر آنها را نمي‌داند بايد رئيس اين انجمن باشد.

ناراحت و عصباني بودم و حسابي دعوا كردم. جا خورده بود، انگار توقع نداشت كسي چنين رفتاري با او بكند. در جواب گفت: روز آخر هم برايت برنامه سخنراني نمي‌گذارم. مي‌خواهي كارهايت را جمع كن و برو.

گفتم جمع نمي‌كنم. روز آخر هم همه را دعوت مي كنم و برايشان صحبت مي‌كنم. مردم بايد بيايند تماشا كنند. به همه، هم گفتم ما افتتاحيه نداريم اختتاميه داريم. (نمايشگاه ما هم اينجوريه ديگه!)

موضوع اولين نمايشگاه شما چه بود؟ كارها موضوع خاصي داشتند يا نه موضوعات پراكنده و مختلف بودند؟

اولين نمايشگاه من موضوع خاصي داشت. همه نقاشي‌ها را به خاطر فوت پدرم كشيده بودم. تابلوهاي من مرگ‌آلود بود و تلخ و سياه.

اتفاقا به خاطر همين، روز افتتاحيه كه رفتم، ديدم روي همه كارهاي من گل گذاشته كه ديده نشوند. مي‌گفت تابلوها خيلي غم‌انگيزند. آدم را ناراحت مي‌كنند. همان آقاي دكتر! و رئيس آنجا اين كار را كرده بود. آنقدر از او انتقاد كردم كه عوضش كردند.

كسي هم از آن نمايشگاه ديدن كرد؟

البته. خيلي زياد.

بعدا فهميدم تعداد زيادي از شاگردان هنرستان كه همان سال استاد آنجا شدم آن نمايشگاه را ديده بودند و تعدادي از مردم عادي و حتي بعضي از هنرمندان غيرنقاش مثل جلال ‌آل‌احمد و همسرش  آن روز هنوز جلال را خوب نمي‌شناختم  بعد از ديدار نمايشگاه رو به من كرد و بالحن خاصي گفت: «آشوري، تو كجا و شمايل كشي كجا؟!»

گفتم: اولا شما از كجا فهميديد من آشوري‌ام. ثانيا چرا من شمايل نكشم؟ چرا آشوري نبايد شمايل بكشد؟

منظورش اين بود كه شمايل كشي كار مسلمانان است تو كه مسلمان نيستي چرا شمايل مي‌كشي؟!

من در جواب گفتم: «اشتباه مي‌كني. اروپايي‌ها كه مسلمان نيستند، مسيحي‌اند بهترين و زيباترين شمايل‌ها را آنها كشيده‌اند. مگر شما شمايل قرون وسطي مسيحي‌ها را نديده‌ايد؟»

بعد از اين گفتگو، جلال رو كرد به زنش و گفت: «عيال، اين نقاش مثل اين‌كه سوادي هم داره!» نگاهي به او كردم و هيچ خوشم نيامد از اين حرفش. ولي راست مي‌گفت نقاش‌ها آن زمان سواد نظري و تاريخي نداشتند، فقط به طور تجربي نقاش شده بودند خيلي كم بود تعداد نقاشاني كه با سواد و تحصيلكرده باشند و علم و تجربه را با هم جمع كرده باشند و استفاده كنند.

بعدها كم‌كم جلال را بيشتر شناختم و با او دوست شدم. مقاله‌اي زيبا براي من و كارهايم نوشت كه چند بار تجديد چاپ شد. داستان‌هاي مرا هم مي‌ديد و گاهي اصلاح مي‌كرد.

داستان نوشتن را از چه زماني شروع كرديد؟

از دوران دبيرستان. انشاهايم خوب بود و همين مرا به سمت داستان‌نويسي برد. بعضي از آنها چاپ هم شد. چند كتاب. در روزنامه و مجلات هم كه زياد چاپ مي‌شد.

شما شعر هم زياد گفتيد. از اولين شعرهايتان چيزي به ياد داريد؟

نه اولين شعرهايم را اصلا به ياد ندارم، اما از دوران كودكي شعر مي‌گفتم و بيشتر هم براي كودكان شعر مي‌گويم. بيشتر اشعارم هم به زبان آشوري است.

من شيفته نيما بودم و هيچ‌گاه نشد كه سركلاسم شعري از نيما نخوانم.

اوايل شعرهايي كه مي‌گفتم بيشتر طنز و شوخي و بازي با كلمه بود و بيشتر اشعار فارسي‌ام براي كودكان است مثل اين شعر: يك توپ دارم  خط خطي، گيج و مشنگ و قاطي.

مي‌ندازم بالا مي‌آد پايين/ مي‌زنم زمين مي‌ره بالا/ با اين توپه چه كنم حالا و... .

كه يك جور تقليد از شعر يك توپ دارم قل قلي است.

آخرين حرف از اولين‌ها براي جوانان علاقه‌مند به هنر نقاشي؟

كار و كار و كار. طراحي و طراحي و طراحي.

تا مي‌توانيد «دست» بكشيد و از «دست كشيدن» دست نكشيد و اين هميشه شعار من بوده و هست.

اين بهترين كار براي يادگيري طراحي است. اگر كسي مي‌خواهد طراح خوبي باشد بايد بتواند دست‌هاي خوبي بكشد در حالت‌هاي مختلف. با دست خوب بازي كند.

من به شاگردهايم هميشه گفته‌ام اگر بتوانند طراحي دست را در حالت‌هاي مختلف ياد بگيرند و هيچ چيز ديگري ياد نگيرند، طراح خيلي خوبي هستند.

هميشه گفته‌ام و مي‌گويم: «كميت بهتر از كيفيت است.» چون كميت كيفيت مي‌آورد. هر كسي به هر هنري مشغول است زياد كار كند. نويسنده است بيشتر بنويسد. خطاط است بيشتر خطاطي كند. نقاش است بيشتر نقاشي كند. هر چه بيشتر كار كند كيفيت كارش بهتر مي‌شود. به خاطر همين خصوصيت و سفارش من، يكي از ادعاهاي برخي شاگردانم مثل آقاي اصغرزاده، آقاي بروجني، آقاي هادي ضياءالديني و خانم نيلوفر قادري‌نژاد اين بود كه (من آنقدر طراحي آوردم)‌ به‌الخاص نشان دادم كه او را خسته كردم. (چون من خيلي دير خسته مي‌شوم)‌ منظور از توقع من و پركاري آنها.

فاطمه مراد زاده‌
 
< بعد   قبل >

به خبرنامه کانون بپیوندید

Name: 
Email:  
Subscribe Unsubscribe

برنامه های جاری کانون

« < September 2010 > »
M T W T F S S
30 31 1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 1 2 3
© 2007 - 1389, Iranian Culture & Art Club of Fresno - کانون فرهنگ و هنرایرانیان فرزنو