|
محمد مختاری
|
|
چه نرم مي آويزد باران در آفتاب پاييزي
شكوفه هاي خياباني خاموشند
و عاشقان كمتر آفتابي مي شوند.
اتاق خاطره اش را مي جويد
و ديدگانت در سايه هاي لرزان
بر آستانه ي پرسش .
كسي از اعماق زنهار مي دهد
و شيشه اي فرو مي افتد بر سنگ .
نگاه مي كنم از پنجره
زنان و مرداني سر مي كشند از گريبان هايي تاريك .
كسي براي تماشا نيامده ست
و آن كه آمده است سكه ي عشق را در جويي گم كرده است .
به زايش گرگ ها مي انديشد پاييز
و عابران رؤياهايش را مي پايند .
نمي توانم بمانم انگشتانم تير مي كشد
و در نگاهت انگار زير پامان خالي ست .
دلم فرو آويخته ست از خموشي آشفته ات
و آفتاب دلتنگ مي رود و باز مي گردد بر گونه هات . مهر 1365
سحابي خاكستري
آغاز شد سحابي خاكستري
و ماه من هنوز
چشم مرا به روشني آب مي شناسد .
چتري گشوده داشته است اين سحرگاه كه درهم پيچيده است
و لا به لاي خاطره ابري اش ستاره و ماه .
هر كس به سوي مردمكي پناه مي گيرد
كز پشت پرده هايي نخ نما فرا مي خواند .
همزاد چشم هاي توام
در باز تاب آشوب كه پس زده ست پشت درهاي قديمي را و نگران ست.
آرامشي نمانده كه بر راه شيري بگشايد .
و روشناي بي ترديدت
از سرنوشتم اندوهگين مي شود
دنيا اگر به شيوه ي چشم تو بود
پهلو نمي گرفت بدين اضطراب .
يك شب ستاره
از پنجره گذشت و به گيسويمان آويخت
و سال هاست كه اين در گشوده است به روي شهاب
امشب شهاب از همه شب آشناتر ست
چل سال بي قراري وماهي كه پس زده ست پشت دري ها را تا بلرزد
در چله ي پريشاني .
امشب دري ميان دو دريا گشوده است
سيل شهاب مي ريزد در اتاق
طغيان چشم بر مي آيد تا سحابي
اكنون ستارگاني كه دست مي گذارند بر پيشاني ام
و مي هراسد پوست در لرزش عرق
چشمان ناگزيرم را بر مي گيرم
از كفش هاي مرگ كه آغشته است به خاكستر
و رد پايش را تا چار راه سرگردان دنبال مي كنم
زاده شدن به تعويق افتاده است
در پرده ي زمخت و چروكيده اي نهان مانده ست
رؤياي آبي جنيني كه مي تابد
از نازكاي صورتي پلك
پيش گرفته است دوباره
اين جفت بر جنين .
از پرده ها فرود مي آيد ماه
وز شاخه هاي بيد مي آويزد
و لاي سنگ و بوته و خاكستر
آرامش زمين را سراغ مي گيرد از باد .
شايد صداي گنجشكي
از شاخه ي سپيده نيايد
شايد كه بامداد
خو كرده است با خاموشي .
چشمان بسته ام را اما مي شناسم
و زير پلك هايت
بيداري من است كه بي تابم مي كند .
تا عمر در نگاه تو آسان شده ست
از چشمم آستان گدازاني كرده ام
كآسوده از شد آمد خاكستر
بگشوده است بر لبه ي باد .
مي گردم و شتابم
از گردش زمين سبق مي برد .
مي ايستم برابر خاكستر
تا گيسويت به شانه ي مهتاب بگذرد . دي 1366
|