|
سکانس اول
آن مرد آمد
آن مرد با اسب آمد
آن مرد فریاد زد : آهای ضعیفه پس این شام ما چی شد ؟
سکانس دوم
پدر دفترچه کنکوری راکه از کیف دخترش یافته بود با عصبانیت هر چه بیشتر پاره می کند.
دخترک در گوشه ای زانویش را در آغوش گرفته و بی صدا اشک می ریزد ...
فردا صبح خبر خودکشی یک دختر؛ تیتر اول روزنامه هاست .
سکانس سوم
حضار به وجد آمده اند ؛چند دقیقه ای با دست زدن ممتد حاضران می گذرد. سخنرانی آقای
فیلسوف - با موضوع زنان و مشارکت اجتماعی به پایان رسیده اما حضار هنوز کف می زنند...
کمی آن سو تر ؛ خانم آقای فیلسوف نگران شام امشب است ...
سکانس چهارم
نیرو های پلیس را که دید خودش را جمع و جور کرد. کلاهی را که از برادرش قرض گرفته بود محکمتر روی سرش کشید. شیپور کوچک را در دستانش فشرد و مصمم به سمت درب ورودی استادیوم براه افتاد.
دخترک؛ آن شب بار ها از ته دل نام- ایران- را فریاد زد...
سکانس پنجم
ناله های بچه که بیشتر شد ، تصمیم قطعی اش را گرفت. خودش هم از تصمیمش می ترسید. صدای ناله بچه که توی گوشش پیچید ، ترس را فراموش کرد، چادرش را سر کرد و پا به خیابان گذاشت ، چند دقیقه بعد میهمان یک ماشین مدل بالا بود.....
سکانس ششم
ساعت یک بامداد است ، آقای شاعر مشغول نگاشتن است، چنان گرم اندیشیدن و نوشتن است که از اطرافش بی خبر مانده. خانم آقای شاعر می گوید : عزیزم نمی خواهی بخوابی؟
شاعر که رشته افکارش گسسته می گوید : ای بابا ، اگر گذاشتی این شعر رو برات بنویسم...
سکانس آخر
آن مرد آمد
آن مرد با نیسان ماکسیمای آخرین مدل آمد
آن مرد آرام گفت :
سلام خانومی ، پس این شام ما چی شد؟
|