هادی و صمد صد سال بعد-- فکر می کنم در صد سال آینده ایرانیان به چنان درجه ای از پیشرفت خواهند رسید که برای هر دردی درمانی بیابند. فی المثل اگر هوس انقلاب اسلامی کردند با خوردن یک کپسول برمی گردند به هزار و چهار صد قبل و دیگر احتیاجی به آتش زدن و کشتن نخواهند داشت. یا اگر هوس اصلاحات کردند با خوردن چند قرص احساس شنگولیت خواهند نمود، و قبایل عقب افتاده آمازون را نیز به ولیمه گفت وگوی بین تمدنها دعوت خواهند کرد.
بنابر این اگر محققی بخواهد درباره نمایش هادی و صمد،صد سال بنویسد چنین خواهد نوشت: ایرانیان در صد سال قبل درد داشتند، اما نمی دانستند و هادی و صمد شهر به شهر می رفتند و درد را به آنها نشان می دادند و ایرانیان نه تنها دردی احساس نمی کردند، بلکه به درد خود نیز می خندیدند چون هنوز راه حلی برای درمان دردهای خویش نمی شناختند و مجبور بودند راهپیمایی بکنند، شعار بدهند، بشکنند و بسوزانند و بکشند تا به آرامش برسند!
2
تولیدات فرهنگی کار نیست
یک بار در دنیای مجازی "اینترنت" یقه هادی خرسندی را چسبیده بودند (دنیای مجازی است همه کار می شود کرد، یکنفر می گفت مدتها با دختری در ایران چت می کرده قصد داشته با وی ازدواج نموده و او را به کانادا بیاورد و بعد که طرف عکس می فرستد متوجه می شود که با خاله خود قرار عروسی گذاشته) تو که این همه از دیگران انتقاد می کنی خودت در خارج چیکار کرده ای؟ یاد زمانی افتادم که ما دانش آموزان ممتاز را به اردوی رامسر برده بودند. مربی بعد از ناهار سئوال کرد چه کسی دسر ندارد. یک نفر همان مشتی که سیب درونش بود به هوا برده و گفت من! مربی بیچاره با درماندگی گفت همانی که در دست داری نامش دسر است.
هادی خرسندی فقط در قسمت خارجه اش 29 سال شب و روز نوشته و چاپ کرده و روی صحنه طنز گفته، اینها را کار به حساب نمی آورند! عوام الناس خیال می کنند کار آنست که پولی ازش در بیاید نه اینکه آخر عمری پولی به کسی بدهند تا کار آخرتت را جفت و جور کند و با حور و غلمان بهشتی محشورت نماید. می گویند:
سعدی خشتمالی را دید که شعرهایش را غلط و غلوط می خواند. ناراحت شده به میان خشت هایش دوید. خشت مال گفت چرا چنین کردی من برای این خشت ها زحمت کشیده بودم. سعدی جواب داد کسی که آن شعرها را گفته برایشان زحمت کشیده بود. خشتمال سعدی را شناخت و بر سبیل بی ادبی گفت: (بیچاره خیال می کرد کار یعنی فقط خشت مالی):
هر که در شیراز بود و خورد مفت
می تواند شعرهای خوب گفت
گر دو روزی خشت اندازی کنی
اردک از کو . . . . آید جفت جفت
3
برخی از زیست شناسان ایراد می گیرند که چرا ایرانی ها مجسمه هنرمندان خویش را بر سر معابر نصب نمی کنند. جواب داده اند همین که ایرانیان هنرمندان خود را در منازل خراب نمی کنند جای شکرش باقی است. ایرانی برخلاف غربی دیده بصیرت دارد چون هنوز چشمش به هنرمند نیفتاده هزار تا عیب شرعی رویش می گذارد، زیرا در سرزمینی که ایمان فلک رفته به باد، مجسمه با فوت کردن می افتد، اگرمجسمه بخورد به پست انقلاب که وامصیبتا! به قول شاعر:
روزی آگه شوی از حال دلم ای صیاد
که به کنج قفسم نیست به جز مشت پری
4
اما در جایی که ایمان فلک بر باد رفته اگر کسی پیدا شود که بتواند فقط یک راز را کشف نماید شاید مجسمه اش برای همه دورانها بر معابر و معابد نصب شود. و آن سر ناگشودنی این است: چرا این در مدام بر همین پاشنه می چرخد!؟
"پس از شکست کلنل محمدتقی خان پسیان در خراسان و انتشار عارف نامه، عامه (!) زبان به طعن ایرج میرزا گشودند و کمترین مجازات تبعید وی را از والی خراسان خواستند ولی نظام السلطنه مافی به این بهانه که این اشعار از ایرج نیست مردم (!) را از هیجان بازداشت."
نصرت الله نوح نیز می نویسد: "انتشار روزنامه چلنگر، سیل چماقداران را برای یافتن چلنگر و نویسندگان آن به حرکت درآورد و چون آدرسی به جز دفتر پیغام امروز از ما در دست نداشتند به آنجا سرازیر شدند و دست به نقد شیشه و در و پنجره پیغام امروز را شکستند و تعدادی شعار علیه روزنامه بر در و دیوار نوشتند در آخر هم به آقای مرزبان التیماتوم دادند که اگر در فلان روز نویسندگان چلنگر در اینجا حاضر نباشند حسابتان با کرام الکاتبین است . . . خلاصه پس از ساعتی رجزخوانیشرط و شروطشان را شنیدیم، منوچهر محجوبی به آنها گفت که قصد توهین به مقدسات شما در میان نبوده خواستهایتان را بنویسید تا منتشر شود . . ."
در پرانتز عرض کنم که منوچهر محجوبی در لندن رخ در نقاب خاک کشیده و امیرانتظام که سوژه طنز وکاریکاتور صفحه اول چلنگر و محجوبی بود در اوین سمبل مقاومت زندانی سیاسی در جمهوری قلابی ولی فقیه است، جرم هر دو این بود که شما باعث دردسر هستیدو باید از بین بروید. یکی در خاک است و دیگری در حبس، پس چرا درد از بین نرفته ؟ این همان راز خوشگل است.
دهقانی را ستمی رسیده بود. نزدیک حاکم رفت. حاکم توجهی به او نکرد. دهقان بار دیگر تظلم نمود. بار سوم حاکم خشمگین شد و گفت ای لجوج برو بیرون دردسر از پیش ما ببر. دهقان گفت سر تویی درد کجا برم!؟
اما هادی خرسندی به خاطر خوش شانسی در لندن پس از چند هزار سال به چماقدارانی برخورده که بر اثر مرور زمان تکامل یافته و سنگ و چوبشان به کلت و فشفشه تبدیل شده بود، به همین دلیل جان سالم بدر برده است!
شاید جواب بزرگمهر به انوشیروان راز این در و پاشنه را قدری بگشاید. می نویسند: بزرگمهر مدعی بود که زبان حیوانات می داند. روزی دو جغد بر ویرانه ای نشسته بودند انوشیروان گفت بزرگمهر اگر زبان حیوانات میدانی برو ببین این دو جغد چه می گویند. بزرگمهر رفت و پس از لختی برگشت و گفت یکی از آن دو جغد دختر جغد دیگر را برای پسرش خواستگاری می کرد. رفیقش جواب داد که دختر من صد خرابه مهر کابین اش باشد. جغد خواستگار گفت: اگر زمانه چنین و سلطان زمان این است که به عوض صد خرابه هزار خرابه پشت قباله عروسم می اندازم!
گر ملک این باشد و این روزگار
زین ده ویرانه دهمت صد هزار
5
نمایش هادی و صمد پس از ده سال
از پرویز صیاد که از نوابغ سینما و تیارت و طنز تصویری است می پرسم ایده نمایش را از کجا گرفتی؟ می گوید: پس از ده سال بعد از اولین کار مشترک با هادی خرسندی به این فکر افتادم که باید کاری با کیفیتی متفاوت ارائه کنم، چون خرسندآپ کمدی هادی نیز در این ده سال بسیار خوش درخشیده بود... و الباقی قضایا.
اما اینکه دو هنرمند با چنین کیفیتی از کار درخشان و چنان محبوبیتی بین مردم ده سال با هم دوام آورده اند هم باید از عجایب روزگار باشد هم کیفیت کار (اگر نگویند اسد آنها را چش خواهد زد).
به نظر من رمز موفقیت هادی و صمد کیفیت درخشان کار آنهاست که این دو هنرمند عزیز را از برخی لوس آنجلسی ها متمایز می کند؛ که در استودیو آهنگ دو صدایی می خوانند و در بیرون با همدیگر قهرند، مثل شغال هایی که فقط برای خوردن خروس پسرخاله می شوند.
نمایش هادی و صمد ده سال بعد آنطور که پرویز صیاد می گوید قصدش زدن تلنگری است به کسانی که به معجزات امامزاده ها دل بسته اند و از خود نمی پرسند اگر امامزاده کور و کچل شفا می دهد پس چرا معجزه اش شامل بمب گذارانی که بقعه بر سرش خراب می کنند، نمی شود!
در واقع نمایش هادی و صمد به نظر من با هر کج اندیشی مخالف است، چه دایی یوسف باشد (بنده فرقه رجوی را نیز جزو همان کج اندیشان به حساب می آورم) چه گداعلی . اتفاقا یکی از همان دایی یوسف ها بعد از نمایش ما را در سالن دید و گله کرد که چرا در خارج نیز یقه "توده ای" را ول نمی کنند؟ جواب دادم چون شما نیز در خارج اردوگاه و اندیشه های صدسال قبل و این چیزهای خوشگل را ول نکرده اید! و در ثانی گفتند برخی دایی یوسف ها و مگر شما جزو همان برخی ها هستید و از همه مهمتر به هنگام نمایش که غش غش می خندیدی؟ جواب داد: خنده قبا سوختگی است، برای پوشاندن غم است! گفتم تو بر غم از دست رفتن اردوگاه بخند و ما از غم گرفتاری جمکران!
6
نمایش از هر حیث عالی برگزار شد و هیچکس فکر نمی کرد با چنین برف و راه بندانی، این چنین شود. چرا که حتی پرواز هواپیماها نیز لغو شده و این عزیزان با احساس مسئولیت خود را با قطار از اتاوا به تورنتو رساندند و این نشان از آن دارد که جامعه ما با همه کمبودها و کاستی ها قدر این دو هنرمند نازنین را می داند و شاخک هایش اینقدر حساس هست که بداند کی چی می گوید.
7
در نمایش ذکر خیری از لیلا رفت، اما خود لیلا به دلیل کسالت نتوانست نمایش را ببیند. مینو شفیع یا به گفته صمد لیلا، از معدود هنرمندانی است که علاوه بر هنرهای مستغرقه، در انگلیس (قبل از انقلاب) درس خوانده و در رشته گرافیک نیز صاحب نظر است. یکی دو بار قرار گذاشتیم برویم گپی بزنیم و قهوه ای بخوریم، اما فرصت نشد. و جا دارد ایرانیان از این هنرمند عزیز که زمانه وی را در کنج می سی ساگا عزلت نشین کرده یادی بکنند. از افشین دوست نازنینم که برنامه ای به این وسعت را با چنین نظم و ترتیب خاصی برگزار کرد نیز متشکرم چون از نزدیک شاهد بودم از همان صبح زودبا وجود برف و سرما چقدر زحمت کشید. هادی جان، صیاد جان خسته نباشید، افشین جان خسته نباشی!
|