|
بس نسنجیده که گویند
درین خطـّه ویران
پا به زنجیر اسارت
چه بر آید ز اسیران ؟
پا به زنجیر اسارت .. هنر آن است دویدن
ور نه ، چالاک دَوَد گوی به میدان امیران
ای بسا مرد به زندان که چو خورشید ِ زرافشان
از سر ِ مضحکه خندیده برین معرکه گیران
دور ِ زندان به سر آمد به سرافرازی و رادی
قفسی بود که بشکست به سرپنجهء شیران
بند از پای گسستند به دندان ، نه به خنجر
نکته این است و نویسند به تاریخ دبیران.
ای جوان ! قول ِ رجز خوان نفریبد به گزافت
جنگ را ساخته خواهند خِرَد باخته پیران
میوه را چیده و بلعیده و با حق مسلّم
!هسته دارند طلب خیل وکیلان و وزیران
جنگجو عربده جویی ست به تلبیس مُلبّس
جان فدای دل چون آینهء صلح پذیران
بس کنم قصه که سبزای چمن سرخ شد از گل
ننگ باشد که ز خون لکه شود دامن ایران
فروردین 1386
|