Iranian Culture & Art Club of Fresno
کانون فرهنگ و هنرایرانیان فرزنو
Iranian Culture & Art Club of Fresno
صفحه اصلی arrow طنز arrow اينهمه لطف و مهربانی به زنان
اينهمه لطف و مهربانی به زنان چاپ ارسال به دوست
پیرایه یغمائی   
 

براستی ما زنان معطل مانده ايم و نمی دانيم که اينهمه لطف و مهربانی و زبان آوری و نيک گفتاری و خوش سخنی و شيرين دهنی و و نکته پردازی و راز آميزی را از سوی شاعران، انديشه ورزان و سخن سنجان ادب فارسی چگونه جبران کنيم!

 

  اینهمه لطف

نام کار هنری: «دلتنگی»، اثر هنرمند گرانمايه آرتا داوری

 

 

اين نکته آنقدر داغ است که انديشمند والايی چون شيخ محمود شبستری(1)- عارف بزرگ قرن هشت- که از سر جان و جهان می گذرد، از آن نمی گذرد و در کتاب معروفش «گلشن راز» برای اينکه مردان را به راه راست هدايت کند، از خوار داشت زنان مايه می گذارد و می گويد: که: ای مرد از روش اين ناقصان عقل و دين ( يعنی زنان)،و از آيين اين عجوزه های جاهل(باز هم يعنی زنان) چه خيری ديده ای که مثل آنان رو پوشيده ای و در خانه نشسته ای؟ توجه بفرماييد:

 

چو محبوسان به يک منزل نشسته

به دست عجز پای خويش بسته

نشستی چون زنان در كوی ادبار

نمي‌داری ز جهل خويشتن عار

دليران جهان آغشته در خون

تو سرپوشيده ننهی پای بيرون

چه كردی فهم از دين العجايز

كه بر خود جهل می‌داری تو جايز

زنان چون ناقصات عقل و دين اند

چرا مردان ره ايشان گزينند

اگر مردی برون آی و سفر كن

هر آنچ آيد به پيشت زان گذركن

 

از شيخ محمود شبستری می گذريم و به نظامی گنجوی شاعر می پردازيم که با آن نازکی خيال و آن انديشه ی لطيف، غنايی ترين منظومه های عاشقانه را آفريده که خواننده را شگفت زده می کند. منظومه های عاشقانه ای که بر طبق روال طبيعی هميشه در يک سر آن قهرمان زنی وجود دارد، اما همين جناب با بی مهری در منظومه ی «خسرو و شيرين»، ضمن اظهار فضل های بسيار در مورد دو رو بودن و بی وفا بودن زنان و قرار دادن آنان در رديف اسب و شمشير، در نهايت بی رحمی می گويد که اگر «زن» را می زنی، آنچنان بزن که ديگر از جايش نتواند بلند شود ، (يعنی به اصطلاح قصد کُشت بزن) :

 

زنان مانند ریحانِ سفال اند

درون سو خبث و بیرون سو جمال اند

نشاید یافتن در هیچ برزن

وفا در اسب و در شمشیر و در زن

زن از پهلوی چپ گویند برخاست

مجوی از جانب چپ جانب راست

مزن زن را ولی چون بر ستيزد

چنانش زن که هرگز بر نخيزد !

 

سنايی غزنوی شاعر والا مقام با داشتن يک ذهنيت عظيم فلسفی، از استادان مسلم شعر فارسی است. ( اين را کتاب های تاريخ ادبيات می گويند و البته درست هم می گويند)اما اين بزرگ مرد که پيش قراول عارفان و آموزگار مولانا جلال الدين است، همين پيشنهاد ( زن را بزن!) را با دليل محکم تری بيان می کند و ادعا دارد که چون ريشه ی کلمه ی «زن» از فعل «بزن و زدن » است، بايد با تيرش بزنی( ظاهرا ًايشان پيش رفته ترند و چوب و چماق و لگد و مشت را کافی نمی دانند.) البته اين مرد خدا، اين دستور را خيلی هم ساده صادر نمی کند، بلکه فحش آبداری هم چاشنی آن می نمايد. توجه بفرماييد:

اشتقاقش ز چيست دانی زن؟

يعنی آن قحبه را به تير بزن (مثنوی حديقه/ص664)

(از بيان بيت های ماقبل و مابعد اين بخش که به علت رکاکت و نابهنجاری کلمات، عرق شرم بر پيشانی می آورد، صرف نظر می شود.)

همين شخصيت بزرگوار در جای ديگری بر اين ادعاست که داشتن دختر - نعوذ بالله - اصلا ً منحوس است و نکبتی و فلاکت برايت می آورد .

ور بود خود - نعوذبالله- دُخت

کار خام آمد و تمام نپخت

طالعت گشت بی گمان منحوس

بخت ميمون تو شود منکوس

.......

 

« کان که را دختر است، جای پسر

گر چه شاه است، هست بد اختر!»

 

زمان، زمان تازش است و خوب البته اسدی طوسی هم حقی دارد و حيف است که دِين خود را ادا نکند. پس او هم با دو دو تا کردن به اين نتيجه می رسد که ارزش زن نصف ارزش مرد است. حالا از کجا به اين کشف کشّاف رسيده ، الله اعلم .ولی آقای اسدی طوسی به اين هم بسنده نمی کند و زنان را در شعر به درختی مانند می کند که اگرچه ظاهرا ً تر و تازه و سبزند، ولی در باطن ميوه و بارشان زهر است و همه را زهرآگين می کنند و شما ای مردان الحذر الحذر از فريب و دستان آنان! و تازه آخر کار هم دست به دعا بر می دارد که خدايا نسل دختر و زن ور بيافتد و از خودش نمی پرسد که «اگر زن نبود، من کجا بودم؟»

افاضات اسدی طوسی را با هم زمزمه می کنيم که سکر آور است:

 

زن ار چه دلير است و با زور دست

همان نيم ِ مرد است، هر چون كه هست

........

زنان چون درخت اند، سبز آشكار

وليك از نهان زهر دارند بار

چنين گفت دانا كه دختر مباد

چو باشد به جز خاكش افسر مباد

به نزد پدر دختر ار چند دوست

بتر دشمن و بهترين ننگ اوست

 

اکنون چشم مان را به جمال شعر خاقانی روشن می کنيم که نظر ايشان بيشتر از هر شاعر ديگری، زنان را به اوج اعلا پرواز می دهد! اين شاعر در نهايت بغض و خشم هر چه ناسزا دارد، همه را نثار زنان نيکو سيرت می کند و خوب ديگر واضح است که تکليف زنان بد چه خواهد بود. توجه بفرماييد:

سنگ باران ابر لعنت باد

بر زن نيک، تا به بد چه رسد

از يکی زن رسد هزار بلا

پس ببين تا ز ده وَ صد چه رسد!

در جای ديگر - که براستی خصلت انسانيت زير سئوال می رود- تولد دختر را سرافکندگی و مرگش را فرخندگی می داند

سرفکنده شدم چو دختر زاد

بر فلک سر فراختم چو برفت

بودم از عجز چون خر اندر گِل

بر جهان اسب تاختم چو برفت

 

اينک به ديدار امام محمد غزّالی عارف قرن پنجم می رويم که به گفته ی خود چهل سال در دريای علوم دين غواصی کرده و به جايی رسيده، و بر سر چند و چون جهان و من و تويی ها زنجير افشانده است، اما در کتاب معروف خود «نصيحة الملوک» فصلی را به خلق و خوی زن اختصاص داده و احاديث و اخبار و حکايات بسيار « اندر صفت زنان و خير و شرّ ايشان» آورده و از آن جمله گفته است که:

« آبادانی جهان از زنان است و آبادانی بی تدبير هرگز راست نيايد و گفته اند که شاوروهّن و خالفوهّن ... و به حقيقت هر چه به مردان رسد، از محنت و بلا و هلاک، همه از زنان رسد، و آخر از ايشان کم کس به مراد و کام دل رسد.»

اين جناب در جايی ديگر چنان از زن نام می برد که انگار يا خودش شيطان است و يا دست آموز شيطان. و منتظر است که شيطان اشاره کند تا با سر بدود، چنانکه در ذکر خصلت هايی که«حق تعالی زنان را بدان عقوبت کرده» می گويد:

چون حوّا در بهشت نافرمانی کرد و از آن درخت گندم خورد، حق تعالی زنان را بر ده چيز عقوبت فرمود کردن. بدان که جملگی خوی زنان بر ده گونه است و خوی هر يک به صفت چيزی از حيوانات ماننده است: يکی چون خوک، دوم چون کَپی (= بوزينه)، سه ديگر چون سگ، چهارم چون مار، پنجم چون استر، ششم چون کژدم، هفتم چون موش، هشتم چون کبوتر، نهم چون روباه، دهم چون گوسفند.» هزاران الحمد الله که در زمان کتابت اين راز سر به مُهر، هنوز پديده ای به نام باغ و حش وجود نداشته تا ايشان جانوران ديگر را هم يدک کش خوی زنان کنند!

از بقيه ی فرمايشات بی بديلشان - که بسيارهاست- می گذريم تا به به ديگران برسيم.

 

 

عبيد زاکانی هم به بسيارها زنان را نواخته که فعلا ً به يک رباعی که در آن زنان را بی هدف و ولگرد می شمارد، کفايت می کنيم:

 

ای دل بگزين گوشه ای از ملک جهان

زين شهر بدان شهر مرو سرگردان

همچون مردان موزه بکن، خيمه بسوز

با چادر و موزه چند گردی سرگردان

 

 

جامی سراينده منظومه های زيبا و عاشقانه ی «هفت اورنگ» در هر اورنگی - جا به جا- زبان به زن ستيزی می گشايد:

در مثنوى يوسف و زليخا (اورنگ پنجم) در مورد مکر زنان ندا سر می دهد که:

زكيد زن دل مردان دونيم است

زنان را كيدهاى بس عظيم است

عزيزان را كند كيد زنان خوار

به كيد زن بود دانا گرفتار

زمكر زن كسى عاجز مبادا

زن مكّاره خود هرگز مبادا

در اورنگ ششم «مثنوى ليلى و مجنون» شرح مبسوطی از خلقت بيهوده ی زن به دست خواننده می دهد:

زن كيست؟ فسون سحر و نيرنگ

از راستى اش، نه بوى نه رنگ

 

ناصر خسرو  که چهل سال از عمرش را به لهو و لعب گذرانده و از انجام هيچگونه فسق و فجوری کوتاهی نکرده و بعد از آن خواب نما شده و دست از کارهای بد و بيراه کشيده، و به منطقيان گراييده، در تولد دوباره ی خود اولين نطقش به زنان می تازد و آنها را نامحرم به اسرار می خواند:

مگو اسرار حال خويش با زن

كه يابى راز فاش از كوى و برزن

در جای ديگری زنان ناقصان عقل و دين می داند و به مردان سفارش می کند که آنها را مرده بيانگارند و روش آنان را در پيش نگيرند. و انگار نه انگار که اين مردگان تا چندی پيش مونس دل و آرام جان او بوده اند:

به گفتار زنان هرگز مکن کار

زنان را تا توانی، مرده انگار

 

خواجه نظام الملک در کتاب خود سياست نامه صفحه ی 217 «اندر معنی اهل ستر و حرم و حد زيردستان» حکم می کند که : «زنان اهل سترند و کامل عقل نباشند، و غرض از ايشان گوهر نسل است که بر جای بماند و هر چه از ايشان اصيل تر، بهتر و شايسته ترو هر چه مستوره تر و پارسا تر، ستوده تر و دلپذيرتر.» در صفحه ی221 همين کتاب به نقل قول از پيغمبر اسلام می گويد که :« با زنان تدبير در کارها کنيد، اما هر چه ايشان گويند چنين بايد کرد، به خلاف آن کنيد تا صواب آيد چرا که در خبر اين است: شاورروهن و خالفوهنّ. اگر ايشان تمام عقل بودند، پيغامبر عليه السلام نفرمودی خلاف رأی ايشان رفتن.»

 

نويسنده ی «قابوسنامه»  رسم جاهلی زنده به گور کردن دختران را می ستايد و می گويد:

دختر نابوده به

و چون بوده باشد، به شوهر به

يا در گور

 

اين طرز تفکر به اينکه آدم شاعر معمولی باشد يا ملک الشعرا دخلی ندارد، چنانکه بهار هم که ملک الشعرای شاعران است، چيزی بيشتر از اين نمی گويد که هيچ، بلکه چاشنی اش را زيادتر هم می کند:

خانم آن نيست كه جانانه و دلبر باشد

خانم آن است كه باب دل شوهر باشد

بهتر است از زن مه طلعت همسر آزار

زن زشتى كه جگرگوشه شوهر باشد

زن يكى بيش مبر زان كه بود فتنه و شر

فتنه آن به كه در اطراف تو كمتر باشد

 

ديگر از معاصران زن ستيز رهی معيری  است که در زندگی هرگز زن نگرفت و خوب و بد زن را تجربه نکرد، اما چرا اين گرانمايه، زن را بدخو ،تند مزاج، دل شکن، ناپارسا و خلاصه هزار و يک فرقه ای می شمارد، معلوم مان نيست. مگر اينکه بگوييم برای اينکه او هم از ديگر شاعران عقب نيافتد، زار می زند، و می توان همه ی اين ناله ها و گلايه ها را به حساب پيروی و تقليد گذاشت:

چند بيتی از قصيده ی طولانی « خلقت زن» رهی را هم با هم می خوانيم که حيف است نخوانيم و حظّی نبريم:

الهی در کمند زن نيافتی

وگر افتی به روز من نيافتی

ميان بربسته چون خونخواره دشمن

دل آزاری به آزار دل من

دلم از خوی او دمساز درد است

زن بدخو بلای جان مرد است

زنان چون آتش اند از تند خويی

زن و آتش ز يک جنس اند، گويی

نه تنها نامراد آن دل شكن باد

كه نفرين خدا بر هر چه زن باد!

آری ... آری از اين دست محبت ها و نوازش ها در ادبيات فارسی نه تنها از سوی شاعران و انديشمندان درجه ی سه و چهار بلکه از سوی شاعران و متفکران درجه اول ادب فارسی از جمله سعدی و فردوسی و مولانا جلال الدين به زنان بسيار روا داشته شده که در حوصله ی اين مجال اندک نيست. آنقدر زياد است که شايد شما هم با خود بيانديشيد که ما زنان با اين بضاعت اندک - در هتاکی- ، چگونه بايدمان آنها را جبران کرد!

 

 

 

ماخذ:

سيمای زن در فرهنگ ايران/جلال ستاری/نشر مرکز/ چاپ اول1373/ تهران

گفتمان بسيار آزاد و صريح / زن ستيزی در اشعار فارسی/ سايت اينترنتی

ابوتراب خسزوی/تصوير زن در آثار هوشنگ گلشيری/ باز توليد لکاته در ادبيات داستانی

سايت اينترنتی مثبت من/رضا عليجانی/ نگاهی گذرا به زن در بستر تاريخ

 

پانويس:

1 - شيخ محمود شبستری، شاعرو عارف مشهور قرن هشتم

 

 
< بعد   قبل >

به خبرنامه کانون بپیوندید

Name: 
Email:  
Subscribe Unsubscribe

برنامه های جاری کانون

« < February 2012 > »
M T W T F S S
30 31 1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 1 2 3 4
© 2007 - 1390, Iranian Culture & Art Club of Fresno - کانون فرهنگ و هنرایرانیان فرزنو