|
روزی به دهی دور، الاغی به چرا خواست
بهر طلب یونجه دم و یال بیاراست
بر راستی پاچه نظر کرد و چنین گفت :
کهامروز همه کشت جهان زیر سم ماست
مستم کند ار عطر علف، چشم گشایم
میبینم اگر یونجهای در آن سر صحراست
گر بر سر هر کاه یکی یونجه بجنبد
جنبیدن آن یونجه عیان در نظر ماست
چون چشم بدان دور بدید از سر جالیز !
دیدش که تره تازه و خربوزه مهیاست !
گازی به خیاری زد و فرمود که ترد است
زد پوزه به یک خربزه و گفت چو حلواست !
مالید لبش را به تن تازهیکاهو
دیدش که چه مطبوع، چه ترد است، چه زیباست !
گفتا که منم شاه جهان، اشرف عالم
از بارخدا بهتر از اینم نتوان خواست
" بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید
بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه ها خواست "
ناگاه خداوند خر از دشت بر او تاخت
سنگی دو منی بر سر او کوفت که خاراست !
بر یال الاغ آمد آن سنگ جگر سوز
نور بصرش رفت، توان نیز فرو کاست !
گفتا که دمار از شب و روز تو برآرم
کامروز تو بهتر ز غم و زحمت فرداست !
با روی عرق کرده و با خشم فراوان
شلاق کشیدش به غضب، بیکم و بیکاست
به نقل از اخبار روز
|